أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
201
تجارب الأمم ( فارسى )
ميان همهء تازيان به جاى او فرمان مىراند . خسرو ، در جستجوى كسى بود كه او را بر تازيان شاه كند . پس ، ترزبان خويش عدى زيد را پيش خواند و از وى پرسيد : - « از پسران منذر كيان ماندهاند ؟ چگونهاند ؟ آيا از ايشان كارى بر مىآيد ؟ » عدى گفت : - « بازماندگانشان از فرزندان منذر منذراند كه تازه مرده است . ايشان مردانى نژادهاند . » پس ، خسرو به آنان نامه نوشت و بيامدند و ايشان را به نزد عدى زيد جاى داد . عدى برادران نعمان را بر نعمان برترى مىداد و چنين مىنمود كه به نعمان اميدى ندارد . با يك يك آنان در تنهايى مىنشست و مىگفت : - « اگر خسرو از شما بپرسد : آيا از پس تازيان بر مىآييد ؟ در پاسخ بگوييد : از پس همهشان بر مىآييم جز نعمان . » از سوى ديگر ، به نعمان گفت : [ 126 ] - « اگر خسرو دربارهء برادرانات از تو پرسش كند ، به وى بگو : اگر از برادرانم درمانم ، در برابر ديگران درماندهتر باشم . » « عدى اوس مرينا باهوش و خردمند بود . به اسود منذر سفارش مىكرد : - « تو نيك دانى كه من به تو اميد بستهام . از تو مىخواهم كه به سخن عدى زيد در رايى كه بر تو زند گوش فرا ندهى ، كه وى هيچ گاه نيكخواه تو نيست . » اسود سخناش را به چيزى نگرفت . پس ، خسرو عدى را فرمود كه آنان را به نزد او آرد و عدى ، آنان را يك يك به درون برد و خسرو با ايشان سخن گفت . خسرو مردانى بديد كه مانندشان را كمتر ديده بوده است . هر گاه از ايشان مىپرسيد : - « آيا كارى كه در گذشته براى من مىگزاردهايد ، اينك نيز توانيد گزارد ؟ » پاسخ مىدادند : - « از پس همهء تازيان برآييم جز نعمان . » و چون نعمان به نزد خسرو آمد ، مردى ديد زشت و كوتاه و سرخ روى . با وى سخن گفت . از او پرسيد : - « كار تازيان را به گردن توانى گرفت ؟ »